
ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه هفتم تیر 1387ساعت 0:43 توسط چشم انتظار |
عزيزم روزت مبارك ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 15:9 توسط چشم انتظار |
هرگز تو را فرموش نخواهم كرد حتي اگر مرا از ياد ببري
و هرگز از تو رنجور نخواهم شد
چرا كه تو را دوست دارم
ديوانه وار عاشقت شدم
چرا كه مهرباني را در وجودت ديدم
با چشمانت وجودم را دگرگون ساختي
و اگر تو نبودي هرگز عاشق نمي شدم
نه تو از عشق من دست ميكشي
و نه قلب من از عشقت روي گردان مي شود
سوگند كه وجود تو در سرنوشت من نوشته شده است و اگر با مژگانت اشاره اي كني فرسنگها راه خواهم پيمود چرا كه شب عشق بسيار طولاني است
و قلبم در آرزوي تو مي سوزد
آنگاه كه از برابر ديدگانم دور شوي
خورشيد وجودت پنهان مي گردد
و ابرهاي غم و اندوه مرا در بر مي گيرند
و به دنياي غريبي مي برند
هميشه در قلبم حضور داري
و عشقت زندگي ام را گل باران كرده است
تمامي اين دنيا را با قلبي پر از رمز و راز به دنبالت طي كرده ام
محبوبم هميشه به انتظار بازگشتت خواهم ماند

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 0:48 توسط چشم انتظار |
وقتي که اون شب گفتي نمي تونم پيشت بمونم
گريه کردم و گفتم من از کي بخونم
گفتي تو دنيا بهتر از منم پيدا ميشه
اما گفتم بدون تو دنيا برام تموم ميشه
گريه کردي و گفتي آخه چاره ندارم
همه با عشق پاکمون ناسازگارن
گفتم گلايه دارم من از اين روزگارم
تو لحظه جدايي من خيلي بي قرارم
گفتي بيا نگيم خدافظ عزيزم
گفتم باشه شايد يه روز تو رو ديدم
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 19:16 توسط چشم انتظار |
مي گويند : وقتي آسمان دلش ميگيرد ، گريه مي کند و آنگاه باران مي آيد ... اما من مي گويم : باران لحظه ديدار دو ابر عاشق پس از سالها انتظار است که يکديگر را سخت در آغوش ميگيرند و اشک شوق ميريزند ...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 19:15 توسط چشم انتظار |
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 23:13 توسط چشم انتظار |
در شبان غم تنهایی خویش
عابد چشم سخنگوی توام
من در این تاریکی
من در این تیره شب جانفرسا
زائر ظلمت گیسوی توام
گیسوان تو پریشانتر از اندیشه ی من
گیسوان تو شب بی پایان
جنگل عطرآلود
شکن گیسوی تو
موج دریای خیال
کاش با زورق اندیشه شبی
از شط گیسوی مواج تو من
بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم
کاش بر این شط مواج سیاه
همه ی عمر سفر می کردم
من هنوز از اثر عطر نفسهای تو سرشار سرور
گیسوان تو در اندیشه ی من
گرم رقصی موزون
کاشکی پنجه ی من
در شب گیسوی پر پیچ تو راهی می جست
چشم من چشمه ی زاینده ی اشک
گونه ام بستر رود
کاشکی همچو حبابی بر آب
در نگاه تو رها می شدم از بود و نبود
شب تهی از مهتاب
شب تهی از اختر
ابر خاکستری بی باران پوشانده
آسمان را یکسر
ابر خاکستری بی باران دلگیر است
و سکوت تو پس پرده ی خاکستری سرد کدورت افسوس سخت دلگیرتر است
شوق بازآمدن سوی توام هست
اما
...
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
می پرد مرغ نگاهم تا دور
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 1:50 توسط چشم انتظار |
تو اکنون زعشقم گریزانی غمم را ز چشمم نمی خوانی ازاین غم چه حالم نمی دانی پس از تو نمونم برای خدا تو مرگ دلم را ببین و برو چو طوفان سختی ز شاخه غم گل هستی ام را بچین و برو که هستم من آن تک درختی که در پای طوفان نشسته همه شاخه های وجودش زخشم طبیعت شکسته ای ساربان، ای کاروان لیلای من کجا می بری با بردن لیلای من جان و دل مرا می بری ای ساربان کجا می روی لیلای من چرا می بری
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 1:47 توسط چشم انتظار |
اینجا خانه ی من است . فقط خانه ی من ! هیچ کـ َـس را به آن راه نخواهم دادم . و نه حتی ، هیچ مردی را و یا عشقش را !
اینجا ، فقط من هستم ، شادی هایم ، غم هایم ، رؤیاهایم ، و آرزوهایم .
همین
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 1:45 توسط چشم انتظار |
آنقدر دلفریبی کردم که شیطان عاشقم شد! ... از آن پس من می دویدم؛ او می دوید... ... من می رسیدم؛ او می رسید... ... ... من می مردم؛ و او بر مزارم می گریست!!!
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 1:37 توسط چشم انتظار |
هیچی بدتر از این نیست که دقائق آخر، یکی دستت رو بگیره و بکشدت بالا، ولی یهو خسته بشه و دستت رو رها کنه؛ اونوقته که تیکه تیکه می شی، خورد می شی، حتی خوردتر از قبل! اگه کسی کمک خواست و دست به طرفت دراز کرد، یا اصلاً دستشو نمی گیری، و یا اگه گرفتی، دیگه حق نداری رهاش کنی!
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 1:32 توسط چشم انتظار |
خدایا! دل من بی تابه! دل من سرگردونه! نمیدونه باید شاد باشه یا غمگین! دنبال یه چاه میگردم! که خالی کنم بغض هام رو، غصه ها، سختی ها، و تمام ِ دردهام رو! دارم می پُکم! من این روزها به دستات احتیاج دارم! من به حمایت ِ تو نیاز دارم! تنهام نذار
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 1:30 توسط چشم انتظار |
او رفته است می دانم روزهاست قصه رفتنش را باور کرده ام شب های سردی را بی رویا سپری کرده ام روزهای یکنواختی را بی دلهره نگاه جاذبش گذراند ه ام خود را نیز نمی دانم کجای این دلتنگی باخته بودم روزهایی که به امید دوباره دیدنش کوچه های خاطرات را مرور کردم اشک هایی که بی حضور من بارید و نفس هایی که در سینه حبس شد
او رفته است می دانم وقتی به خود باز می گردم هنوز جای خالی لحظه های با او بودن را لمس می کنم و هیچ نمی گویم شاید به امید بهاری دگر و یا نمی دانم بهانه ای دگر
من هر شب تصویر خیال مسافری را می بینم که یکی از همین شب ها از راه می رسد و مرا به معراج یک شب بهاری می برد من تو را در خود می جویم و حزن صدایت را می شنوم و با خود ترانه های ماندن را زمزمه می کنم شاید ماندی و قرار بی قراری های دختری شدی که بودن را رنگ عشق می زند
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 1:25 توسط چشم انتظار |
خداحافظ..................
خداحافظ گل لادن .تموم عاشقا باختن
ببين هم گريه هام از عشق .چه زندوني برام ساختن
خداحافظ گل پونه .گل تنهاي بي خونه
لالايي ها ديگه خوابي به چشمونم نمي شونه
يكي با چشماي نازش دل كوچيكمو لرزوند
يكي با دست ناپاكش گلاي باغچمو سوزوند
تو اين شب هاي تو در تو . خداحافظ گل شب بو
هنوز آوار تنهايي داره مي باره از هر سو
خداحافظ گل مريم .گل مظلوم پر دردم
نشد با اين تن زخمي به آغوش تو برگردم
نشد تا بغض چشماتو به خواب قصه بسپارم
از اين فصل سكوت و شب غم بارونو بردارم
نمي دوني چه دلتنگم از اين خواب زمستوني
تو كه بيدار بيداري بگو از شب چي مي دوني
تو اين روياي سر در گم .خداحافظ گل گندم
تو هم بازيچه اي بودي . تو دست سرد اين مردم
خداحافظ گل پونه . كه باروني نمي توني
...طلسم بغضو برداره .از اين پاييز ديوونه خداحافظ .....!
خداحافظ همين حالا، همين حالا که من تنهام
خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام
خداحافظ کمی غمگين، به ياد اون همه ترديد
به ياد آسمونی که منو از چشم تو ميديد
اگه گفتم خداحافظ نه اينکه رفتنت ساده اس
نه اينکه ميشه باور کرد دوباره آخر جاده اس
خداحافظ واسه اينکه نبندی دل به رؤيا ها
بدونی بی تو و با تو، همينه رسم اين دنيا
خداحافظ خداحافظ
همين حالا
خداحافظ
+ نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 10:36 توسط چشم انتظار |
وقتی تو نیستی یادت با منه...........
وقتي دلتنگ شدي به ياد بيار کسي رو که خيلي دوست داره.
وقتي نااميد شدي به ياد بيار کسي رو که تنها اميدش تويي.
وقتي پر از سکوت شدي به ياد بيار کسي رو که به صدات محتاجه.
وقتي دلت خواست از غصه بشکنه
به ياد بيار کسي رو که توي دلت يه کلبه ساخته.
وقتي چشمات تهي از تصويرم شد
به ياد بيار کسي رو که حتي توي عکسش بهت لبخند ميزنه.
وقتي به انگشتات نگاه کردي
به ياد بيار کسي رو که دستاي ظريفش لاي انگشتات گم ميشد.
وقتي شونه هات خسته شد
به ياد بيار کسي رو که هق هق گريش اونها رو مي لرزوند
+ نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 10:33 توسط چشم انتظار |
گریه من........................
بازم دلم گرفت و گریه کردم بازم به گریه هام می خندم
بازم صدای گریه ام رو شنیدم همه به گریه هام می خندن
دوباره یه گوشه می شینم واسه دلم می خونم
هنوز تو حسرت یه همزبونم ولی نمیشه اینو گفت می دونم
دوباره نمی خوام چشمهای خیسم رو کسی ببینه
یه عمر حال و روز من همینه کسی به پای گریه هام نمی شینه
بازم دوباره دلم گرفته دوباره شعرم بوی غم گرفته
کسی نفهمید غمم چی بوده دلیل یک عمر ماتمم چی بوده
+ نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 10:32 توسط چشم انتظار |
عشق واقعی..............
یه روز یه پسری عاشق دختری نابینا میشه
هر روز زیبا ترین گلهای دنیا رو برای اون میبرد
غافل از اینکه اون دختر حتی یکی از اون گلها رو نمیدید
و فقط از روی بوی آنها می توانست
زیبایی اون گلهارو تشخیص بده.
عشق آندو بقدری نسبت به هم زیاد شده بود
که اگر یک روز کنار هم نبودند
آن روزشان سراسر پر از غمو دلتنگی بود.
اشتیاق آن دختر برای دیدن عشقش بقدری زیاد
شده بود که روزها وشبها را بخاطرنداشتن چشما نی
که بتونه با اون عاشق خودشرو ببینه به گریه میگذراند.
یه روز طاقتش به سر رسیدو گریه کنان به پسره ماجرارو گفت.
روز ها گذشت تا یه روز کسی پیدا شد که چشمانش
را به اون دختر داد.اون دختر بعد از باز کردن چشمانش
دید که اون کسی که عمری عاشقش بوده هم مثل
خودش نابینا بوده.به تندی اورا راند و اورا ترک گفت
زمان خداحافظی پسره به دختره گفت :
باشه من میرم ولی مواظب چشمانم باش
+ نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 10:28 توسط چشم انتظار |
امشب اشکی خواهد ریخت
امشب باران خواهد آمد
امشب طوفان رازها خواهد بود
امشب چشمان آسمان خیس خواهد بود
اشک آسمان خواهد ریخت به مثال دریاه رود
دوباره شب همه را به آرامش فرا خواند
وچادری سیاه رنگ خود را در اسمان پهن کرده
و آن را با جواهراتش تزیین کرد و دوباره همه به خواب رفتند.
به جز دلهای عاشق و پاکباز
به جز شمع هایی که محکوم به سوختن شده بودند
و پروانه هایی که عاشقترین بودند
بی مهتاب مانده هایی که از کوچه ی عشق گذر می کردند
باشوق دیدار دوست
و شاید حقیقت آن دو دست جوان بود شاید
وهیچکس عشق خزان شده را ندید
در آن شب بیمهناب
دوباره آسمان شب بارانی است
من به یاد روز و شب های بارانی که به امید
عشق تو و با یاد تو ،نه با تو،زیر باران قدم می زدم
"بهار کاغذین خونه ی من تو رو راضی نکرد آخر به موندن"
ای که رفتی و مرا در کوچه تنها شب ،شب عشق
تنها گذاشتی
آری عشقی که یکطرفه باشد آز اولین
روز بهارش محکوم به خزان است
ای خزان من بهار کیستی؟؟؟
بدونه اینکه بدونی یه دلی هست که اینقد کوچیکه که برا یاد تو هم تنگه
چه حالی می شی از لحظه اول بدونی که عشق تو خزونه...؟
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 6:6 توسط چشم انتظار |
روبروم شب و سياهي بي كسي پشت سرم
نمي تونم كه بمونم بايد از تو بگذرم دارم از نفس ميفتم تو هجوم سايه ها كاشكي بشكن دوباره بغض اين گلايه ها اون كه مي شكنه تو چشماي تو تصوير منه گم شدن توي اين شب برهنه تقدير منه
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 6:5 توسط چشم انتظار |
راستي تولدم مبارك
+ نوشته شده در سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 2:25 توسط چشم انتظار |
در یک روز خزان پاییزی پرنده ای را در حال مهاجرت دیدم به
او گفتم چون به دیار یارم میروی به او بگو دوستش دارم و منتظرش میمانم ... بهار سال بعد پرستو نفس زنان آمد و گفت دوستش بدار ولی منتظرش نمان...
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 2:13 توسط چشم انتظار |
هرگز تو را فراموش نخواهم کرد
چرا که دوستت دارم
دیوانه وار عاشقت شدم...
چرا که مهربانی را در تو دیدم
با چشمانت وجودم را دگرگون ساختی..
و اگر تو نبودی هرگز عاشق نمی شدم.....
نه تو از عشق من دست می کشی
و نه قلب من از عشقت روی گردان می شود..
سوگند که وجود تو در سرنوشت من نوشته شده است...
....
فرسنگها...را خواهم پیمود.بخاطرت ...
چرا که شب عشق بسیار طولانی ست...
و قلبم در آرزوی تو می سوزد....
آنگاه که از برابر دیدگانم دور شوی.....
خورشید وجودم پنهان می گردد.....
ابر های غم و اندوه مرا در بر می گیرد....
و به دنیای غریبی می برند....
همیشه در قلبم حضور داری....
عشقت زندگیم را گلباران کرده است.
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 2:12 توسط چشم انتظار |
عشق يعني شب نخفتن تا سحر
عشق يعني سجده ها با چشم تر
عشق يعني در جهان رسوا شدن
عشق يعني سست و بي پروا شدن
عشق يعني ديدن بر در دوختن
عشق يعني در فراقش سوختن
عشق يعني سوختن يا ساختن
عشق يعني زندگي را باختن
عشق يعني قطعه ي شعري نا تمام
عشق يعني بهترين حسن ختام
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 2:11 توسط چشم انتظار |
چند خطي باز براي اينكه بداني هنوز هم به يادت هستم...
بيا اي روياي قشنگ، بيا تا به همه نشان بدهيم كه رويا را فقط در عالم خواب نميشود زيارت كرد، بيا تا به همه ثابت كنيم كه ميتوان به روياها هر چقدر هم دور، دست يافت... بيا تا دست در دست هم فرياد بزنيم كه عاشق هستيم و عشق زيباست و عشق هنوز هم وجود دارد... ميخواهم رازي را با تو در ميان بگزارم: هيچ ميدانستي اي نازنين من كه من قبل از تو عاشق باران بودم؟ و هيچ خبر داري كه وقتي عاشق تو شدم باران هم زيباتر شد؟؟ وقتي آسمان ناگهان خشمگين ميشود و صورت مهربانش سياه ميگردد و ناگهان بغضي كه روزهايي بسيار تحمل كرده، ميشكند، من هم بيرون ميروم و آسمان به ديدن من ميايد و دستهايم را در دستهايش ميگيرد و ميگويد كه باز هم خبري براي من دارد. و من گوش ميكنم، ساكت و بي صدا... و او همچنان درددل ميكند و ناگهان غرشي ميكند و به يادم مياندازد كه
”اي ديوانه تو هم خود عاشقي پس چرا برايت تعريف كنم؟ تو خوب ميفهمي چه ميكشم...“ آنگاه است كه من هم بي امان گريه را سر ميدهم و با تكان دادن سر زمزمه ميكنم: ”ميفهمم، ميفهمم...“ و همچنان من و آسمان در آغوش هم ميگرييم... و آسمان بار ديگر باز بانگ بلند ميكند كه: ” بيا به من قول بده كه وقتي به دلداده و شيفته ات رسيدي، مرا فراموش نكني...“ و من قول دادم... شاهزاده من بدان كه هر بار آسمان غمي داشت و به گريه افتاد من هم گريه خواهم كرد... ولي بدان كه گريه من ديگر از روي غم نخواهد بود بلكه گريه شادي خواهد بود كه من به عشق زندگي خود رسيده ام و من خوشبخت هستم ولي حيف كه آسمان هنوز هم تنهاست...
اي عشق من، اين بود راز من بود... مرا همچنان دوست بدار، چرا كه من هميشه دوستت دارم
حتي حالا كه انقدر ازم دوري
تو هميشه پيش مني
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 2:3 توسط چشم انتظار |
سلام
امشب دوباره بارون اومد منم تنها بودم زير بارون به ياد اون اولي كه هم ديگه را ديديم هيچ روزي برام مثل اون روز نميشه
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 2:12 توسط چشم انتظار |
روزهاي باراني " در يك روز باراني با تو آشنا شدم
رفتيم ، گفتيم ، خنديديم ، چه قدر خوش بوديم ، خيس شديم
!و هنوز باران مي باريد كه از هم جدا شديم
تو به سويي رفتي و من به ديگر سو ، خيس شديم
!و حالا وقتي باران مي بارد نمي دانم بخندم يا گريه كنم
زير باران كدام خاطره را نگه دارم و كدام را بشويم ؟
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 2:42 توسط چشم انتظار |
یک نفر...
یک جایِ...
تمام رویاهایش لبخند توست
و زمانی که به تو فکر می کند
احساس می کند زندگی واقعا با ارزشه
پس هر گاه احساس تنهایی کردی
این حقیقت رابه خاطر داشته باش
یک نفر در حال فکرکردن به توست
+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 13:48 توسط چشم انتظار |
چه زیباست بخاطر تو زیستن وبرای تو ماندن وبه پای تو سوختن وچه تلخ وغم انگیز است دور از تو بودن برای تو گریستن وبه عشق ودنیای تو نرسیدن ای كاش میدانستی بدون تو وبه دور از دستهای مهربانت زندگی چه ناشكیباست
وقتی خاطره های آدم زیاد می شه, دیوار اتاقش پر از عکس می شه,اما همیشه دلت واسه اونی تنگ می شه که نمی تونی عکسش رو به دیوار بزنی!....
اشک میریزم
نمیدانی که دیداری دوباره در وجود آتش عشقت را برانگیخته کرده است
نمیدانی چندین برابر از قبل به قلب
مهربان و عاشقت وابسته شده ام
هرگز تو را فرموش نخواهم كرد حتی اگر مرا از یاد ببری
و هرگز از تو رنجور نخواهم شد
چرا كه تو را دوست دارم
دیوانه وار عاشقت شدم
چرا كه مهربانی را در وجودت دیدم
با چشمانت وجودم را دگرگون ساختی
و اگر تو نبودی هرگز عاشق نمی شدم
نه تو از عشق من دست میكشی
و نه قلب من از عشقت روی گردان می شود
+ نوشته شده در یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 0:48 توسط چشم انتظار |
از سرنوشت خویش شكایت نداشتم آنقدر درد بود كه فرصت نداشتم این دور بودن من از تو بی دلیل نیست شاید كه من لیاقت نداشتم
+ نوشته شده در یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 0:43 توسط چشم انتظار |
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 23:8 توسط چشم انتظار |